امروز روز خبرنگار است و ضمن تبریک به همه دوستانم که در این حرفه جان می گذارند و عموما جامعه چندان که باید متوجه خدمات و تلاش های آنان نیست، یادآوری می کنم که خبرنگار همچون فانوسی برای روشن کردن راه مردم و همچنین مسئولان است ... اما ای کاش چشمهایمان توانایی دیدن نور را داشته باشد.


مدتی پیش در بحث های هفتگی با دوستان به این مطلب رسیدیم که درتاریخ معاصر ایران از زمانی مشخص حرم سرای شاهان جمع آوری شد و سران کشور ایران حداقل در ظاهر از ایجاد چنین فضاهایی که آن را اندرونی می نامیدند، دست کشیدند و تنها "یک" زن را به عنوان همسر خود معرفی نمودند ... اما این مطلب هر روز در سرم می چرخد که آیا این امر به طور واقعی حفظ حقوق زنان بود یا نه. زیرا آنچه گاه و بیگاه می بینیم و می شنویم حاکی از آن است که حرمسراها به شکل ظاهری جمع شدند ولی همچنان چندهمسری و یا بدتر از آن "بوییدن هر گل" نزد سران قدرت باب بوده است.


برنای عزیز من روز به روز قد می کشد و لذت دیدنش در جهان همتا ندارد

 

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" چندی خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.