سه شنبه ۲۵ اسفند ۸۸: میدان تجریش :عصر ساعت ۴ است هوا ابری و غبارآلود و گرفته ترین شرایطی که بتوان تصور کرد. اینجا که روزهای پیش مملو از مردمی بود که می آمدند تا برای سال نو خرید کنند و حال و هوای خاصی داشت، حالا به طور معناداری ساکت و خلوت است. تک و توک صدای این ترقه ها بمب ها یا هر چیز دیگری که بتوان نامشان نهاد، می آید. برنا با هر صدای بلند از جا می پرد. من و همسر که رفته ایم تا برای چند نفر عیدی بخریم، حالمان گرفته می شود از این همه گرفتگی؛ حس بدی داریم نمی دانم برای هوا است یا  هر چیز دیگری...تعداد نسبتا زیادی از آدم های ایرانی با لباس هایی که شبیه لباس های رزمی توی کتاب های تاریخ است در ضلع شمالی میدان ایستاده اند تا مراقب باشند کسی ترقه در نکند تا آب از آب تکان نخورد و همه همینطور در آرامش باشیم...دلهره ای عجیب می گیرم برنا را آرام از پشت آنها عبور می دهیم و مراقبیم که آنها را نبیند... برنا رنگ سیاه را دوست ندارد. به هر حال برای حفظ مردم از ترقه ها باید یگان ویژه با لباس های سیاه مستقر کرد ...


از خواندن کتاب رضا کیانیان لذت خاصی بردم و حالا مصمم تر از قبل هستم که وقتی بازیگری را می بینم ابراز احساسات نکنم و خودم را کنترل کنم؛ اگرچه تا به حال هم به خود چنین اجازه ندادم که اینان را از دنیای خودشان در مکان ها عمومی بیرون بیاورم... اگرچه برخی شان را بسیار دوست دارم...


برنای من اولین روز سال نو برای اولین بار غذا می خورد انشاالله و من و پدرش بسیار خوشحالیم.... و شاکر خداوند بزرگ و مهربان