امشب بی خوابی به سرم زده و فکر تمام عالم از جلوی چشام رد شد و یه فصل بیشتر از همیشه از کتابی که دستمه خوندم ولی هنوز خوابم نمی بره. مثل همیشه یاد بهار کردم و اول لذت بردم و بعد...
اومدم توی وب....توی وبلاگ آقای اسدالله امرایی که مترجم قابلی در زمینه ادبیات است و زمانی شاگردش بودم ، دیدم که ظاهرا ایشان هم شب گذشته به مشکل من دچار شده اند و به همین مناسبت این متن را از نویسنده ای که نام آن تا کنون به گوشم نخورده نقل کرده اند. متن ترجمه خود ایشان است:
مرد زود به رختخواب ميرود اما خوابش نميبرد.غلت ميزند.ملحفهها را مياندازد.سيگاري روشن ميكند . كمي مطالعه ميكند.دوباره چراغ را خاموش ميكند.اما باز نميتواند بخوابد.ساعت سه صبح بلند ميشود.در خانهي دوست و همسايهاش را ميزند و پيش او درد دل ميكند و به او ميگويد كه خوابش نميبرد.از او راهنمايي ميخواهد.دوستش پيشنهاد ميكند كه قدمي بزند.شايد خسته شود.بعد بايد فنجاني جوشاندهي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند.همهي اين كارها را ميكند،اما باز خوابش نميبرد. بلند ميشود اين بار به سراغ پزشك ميرود.پزشك هم طبق معمول حرفهايي ميزند و مرد بازهم نميتواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر ميكند و مغز خود را ميپكاند.مرد مرده است، اما هنوز خوابش نميبرد.بیخوابي خيلي بدپيله است
با آقامون رفتیم و کرگدن کار فرهاد آییش رو دیدیم. با اینکه نقد و انتقادهای زیادی درباره این نمایش از برخی اهالی هنر شنیده بودم. بدم نیامد. شاهکاری همچون کرگدن با آن پیام تکراری اما دلچسبش را در نمودی طنز بیان کرده بود. و باز با خودمان فکر کردیم آیا ما هم کرگدن شده ایم یا نه. البته اذعان می کنم که کرگدن نشدن در جامعه امروزی و شاید در "همیشه" سخت سخت سخت است. و یا شاید به قول انگلیسی زبان ها "تو سام اکستنت" گریز ناپذیر است.
راستی گفتم انگلیسی و یادم افتاد که ظاهرا نمایش "مانیفست چو" محمد رحمانیان در چهارسوی تئاتر شهر به زبان انگلیسی اجرا می شود. اگر چه بازهم به این بنده خدا انتقادهای زیادی شده است که انگلیسی برگزار شدن نمایش باعث می شود همان اندک طرفداران تئاتر هم به دلیل "نا زبان دانی" همه گیر ایرانی ها اندک تر شوند، ولی بسیار کنجکاو هستم که در اولین فرصت به چهارسو بشتابم و با روی هم قراردادن انگلیسی شکسته بسته خود و آقامون به درکی لااقل کلی به موضوع برسیم
امضا: تا ابد بی بهار