
دارم سرمو گرم می کنم به کتاب خوندن. کتاب...کتاب....کتاب.... انگار کتابا یه کاری می کنن که عادی تر باشم و راحتم. حس می کنم دخترم هم کنارمه. چاره ای نیست باید ساخت. وچه سخته که بگیم چاره ای نیست. حتی می ترسم گفتنش هم "ناشکری" باشه. خدا رو شکر که به من امانتی الهی داد و حتما هم صلاحی بزرگ در کار بود که می بایست من و دخترم از هم جدا بشیم و مهدی دلسوخته دوری بهار و نگران مدام من. بعد از اینکه دوست عزیزم مرجان بهم پیشنهاد کرد برم دانشگاه آزاد واحد پرند و اصول نگارش خبر به زبان انگلیسی رو تدریس کنم سعی کردم کمی به مطالعه در زمینه آموزش رو بیارم کاری که در سالهای گذشته کمتر انجام دادم و بیشتر به انجام عمل "ترجمه" پرداختم. خلاصه دارم کتابی می خونم به نام "اصول آموزش و یادگیری زبان انگلیسیگ نوشته داگلاس براون. البته این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده و به زبان اصلیه. من به خاطر ایرادهای این بلاگفا که هرگز رفع نمی شه، نتونستم عنوان اصلی رو اینجا بنویسم. اما به هر حال کتاب جالبیه و زیاد در مورد روانشناسی آدم ها حرف زده تا بتونه نتیجه گیری کنه که پروسه آموزش و یا یادگیری در افراد متفاوته. پیشنهاد می کنم دوستایی که دستی توی کارهای مربوط به "زبان" دارن این کتاب رو مطالعه کنند که مطمئنا مثمر ثمر یا مسمر ثمر و یا مصمر ثمر خواهد بود.