زمستان آمده است
خسته ام
می خوابم
بهار که باز آمد
پیله ام را می شکافم
تا با پرهای خیس
دوباره
عاشق شوم
(بانو و آخرین کولی سایه فروش-کیکاووس یاکیده-نشر کاروان)
هنوز هم زنده ام و متاسفانه مجبورم ادای آدم های دیگه رو در بیارم. به خاطر همین اینجا می نویسم. واقعا چاره ای نیست. من و آقامون سعی می کنیم با خیال های خوب در مورد آینده روزهامونو بگذرونیم. آره آدمیزاد اینطوریه. بازهم انتظار روزای خوش داره. اما لااقل برای من اینطوریه که اگر چه به هر حال به روزهایی که در آینده می آن و مطمئنا روزهای خوش و یا تلخی خواهند بود، ایمان دارم اما جای......خالی .......بهار......... پر نشدنیه. بهار من. اولین یا نمی دونم شاید تنها دختر من. نمی دونی این واژه "دختر من" چه لذتی داره. اون هم وقتی یاد نگاههای بهار می افتم و اون طوری که بهم ذل می زد و حرف هامو گوش می داد. هر وقت باهاش حرف می زدم و هر وقت بهش شیر می دادم یه طور خاصی نگاهم می کرد. نگاهی که شیرین ترین و شیرین ترین و بازهم شیرین ترین لذت دنیا رو بهم می داد.
آقامون هم خوب نیست. البته روش برخورد اون با این آواری که سرمون خراب شده فرق داره. اون وانمود می کنه که خوبه خوبه. سعی می کنه همون کارهایی رو بکنه که قبلا انجام می دادیم و مثلا لذت می بردیم. اما یه تلگنر و فقط یه تلنگر کوچیک می تونه داغونش کنه و دیوونش کنه و بگه "دخترمو می خام" و حالا می فهمم وقتی در سوگ فرزند بغض مرد تبدیل به هق هق می شه چه سخته... چه دردناکه.
خیلی وقته که یه مطلب فرانسه رو به فارسی ترجمه کردم و خواستم اصل و ترجمه متن رو اینجا بذارم و یه جور کارگاه ترجمه راه بندازم. اما دستم نمی ره. حوصله ندارم.