تبليغاتX
چیزهای دیگر...

چیزهای دیگر...

همه چیز از دنیایی که بهار ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

امروز مقاله ای در مورد پیرمردی ۹۹ ساله می خواندم که از او راز زندگی طولانی و سلامتی اش را پرسیده بودند. او پاسخ داده بود: "من از گفتن حقیقت کمی خجالت می کشم. راستش را بخواهید من زندگی ام را از درختان گرفته ام. من درختان را بغل می کردم و ناگهان انرژی لطیف آنها وارد بدنم می شد. در ختان مرا سرزنده و شاداب نگه داشته اند."

این مرد کاملا برحق است. شاید او نتواند این حقیقت را از نظر علمی ثابت کند اما علم نیز دیر یا زود با او همراه خواهد شد. اگر تو به درختی مهر بورزی یا اگر تخته سنگی را دوست داشته باشی به تو پاسخ خواهد داد.

به تمام شیوه های ممکن عشق ورزیدن را به بوته آزمایش بگذار تا هر روز غنی تر از روز قبل شوی. کم کم منابع و راههای جدید و موضوع های جدیدی برای عشق ورزیدن خواهی یافت و سرانجام روزی فراخواهد رسید که بدون هیچ معشوقی فقط عشق خواهی ورزید- نه به شخصی معین. سرشار و لبریز از عشق خواهی بود و این همان حالت به  روشنی رسیدن است. تو به نهایت رضایت و خشنودی می رسی زیرا کامروا شده ای و به خانه رسیده ای.

ما باید عصاره هر لحظه را تا آخر سربکشیم.

مجموعه کتاب های مراقبه اشو- با خود یکی شو- باگوان شری راجنیس(اشو) . مترجم: مجید پزشکی- ناشر: هودین


قصه دوم: همسایه بالای ما دختری داره که حدودا هم سن و سال منه. دختر اون تقریبا ۴ ماه پس از من باردار شد. ما هر دو خوشحال بودیم که منتظر یه بچه کوچولو هستیم. بهار من اوایل فروردین به دنیا اومد. من منتظر بودم که خانم همسایه بیاد دیدن من و دخترم ولی نیومد. بعد بهارم بیست روز بعد به طور اتفاقی دچار مشکلاتی شد... اما خانم همسایه نه تنها بازهم نیومد. حتی متوجه بودم که سیسمونی رو خیلی یواشکی و حدود ساعت یک نیمه شب بردن. و بعدتر شنیدم که گفته بوده بهار رو چشم زدن و من نخواهم گذاشت کسی نوه ام را چشم بزنه و اونو به هیچ کس نشون نمی دم. خلاصه من بسیار ناراحت بودم و این حرفهای اون منو بیشتر ناراحت می کرد و احساس گناه می کردم که شاید مهمونهایی که اومدن خونه ما باعث رفتن بهارم شدند. اما حالا چند روزه که نوه اون به دنیا اومده و متاسفانه دچار یه مشکل خطرناکیه. بیایید همه براش دعا کنیم. دعا کنیم نوه کوچولوی اونا برای پدرمادرش بمونه و اونا رو مثل ما داغدار نکنه. دعا کنیم هوای  "ندا" مثل من برای همیشه ابری نشه....

امضا: تا ابد بی بهار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند

دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی...

 

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن
نگذار به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

 

این متن رو مامان شیرین بانوی عزیز به من و آقامون داد تا شاید مرهمی باشه برای جای خالی بهار عزیز

                                                                                                          

                                                                                                               امضا: تا ابد بی بهار

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  |