الان که دارم این حرفها رو می نویسم، بازم می خام گریه کنم... همون کاری که مهدی خودش هم انجام می ده ولی می گه گریه های من خسته اش کرده. می خام از همه دوستای خوبمون که هر جوری تونستن تلاش کردن درد روی دل مارو کم کنن، تشکر کنم. خیلی خیلی مرسی نسیم جان، خانم بخشنده عزیز، الهام جان، اون یکی الهام، پیروزه که اصلا انتظار این همه محبتشو نداشتم، مهناز، شهرزاد، نمی دونم خیلی کسای دیگه که صداهاشون و حرفاشون توی ذهنمه و تمام این یادها بیشتر یاد بهارم رو زنده می کنه و البته چه حرف بیخودی میزنم.... حتی اگه دوستای خوبم و تمام دنیا دیگه حرف بهارو نزنن و حتی اگه دیگه هیچ وقت تو دنیا بهار نشه و اگه خدا صدتا دیگه بهم بچه بده و صدتا دختر خوشگل مث بهار بده، من بهارمو یادم نمی ره و مثل همیشه و مثل الان بازم بغض می کنم و قلبم درد می گیره و آرزو می کنم کاش زودتر دنیا تموم بشه تا من هم مثل همه مادرهای دنیا بتونم پیش دخترم باشم و باهاش بازی کنم و باهاش حال کنم ...
اگر قرار نبود
آن در گشوده شود
چرا کلیدش را برنداشتند
اگر قرار نبود من میوه بچینم
چرا در باغ تنهایم گذاشتند
.
.
.
.
ای عطر ریخته
عطر گریخته
دل عطردان خالی و پرانتظار توست
غم یادگار توست
از اون "همکارای قدیمی" که همینجا و بیشتر توی وبلاگ نسیم جان اظهار لطف به من و بهار کرده بودن تشکر می کنم و بهشون می گم کاش خودشونو معرفی می کردن و با اینکه زیاد فکر کردم، نفهمیدم چرا لطف دارن ولی به من نمی گن کی هستن.
راستی از اینجا می خوام از نسیم تشکر کنم که توی وبلاگش خیلی یاد من و بهارم کرد ولی نسیم جان من نمی تونم وبلاگتو بازکنم و بازم این "اکسس ایز دیناید" لعنتی می یاد.
امضا: تا ابد بی بهار
