تبليغاتX
چیزهای دیگر...

چیزهای دیگر...

همه چیز از دنیایی که بهار ندارد

 

برنا آمد و دگر باره جوان شديم

اگر چه سرماي گزنده نبود بهار استخوان سوز است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

چند روز پيش دعوت نامه اي برايم به دفتر انتشارات آمده بود كه ظاهرا از جايي به نام انجمن ادبي آكادمي فانتزي رسيده بود و منو به مراسم پنجمين سالگرد تاسيس اونجا دعوت مي كرد. برام جالب بود كه تا حالا اسمي از اونها نشنيده بودم و حالا اونها داشتند چندمين سالگردشونو جشن ميگرفتن و گفته بودن از تمامي مولفين و مترجميني كه تاكنون آثاري از اونها در قالب هاي عملي-تخيلي يا فانتزي به چاپ رسيده باشه رو دعوت كردن و خوشحال مي شن كه مدعوين دعوت رو لبيك بگن. خلاصه با اينكه روز برگزاري مراسم درست شب تولد من بود و مهدي جان يه برنامه هايي ترتيب داده بود و باز با اينكه به دليل شرايط كنوني و "اردكي" راه رفتن وحشتناكم بسيار برام سخت بود تصميم گرفتم يه سركي به سراي اهل قلم بكشم و ببينم اين ها كي هستند كه از ميون اين همه مترجم  يادشون افتاده چن تا از كتاب هاي من در زمينه فانتزي بوده... برنامه جشن سالگرد و تقدير از مترجمين برگزيده در زمينه مذكور بود. اين آكادمي رو چندين نفر جوان واقعا جوان تاسيس و راه اندازي كرده بودن طوري كه من پبش اونا تا يه حدي احساس پيشكسوتي مي كردم. تلاش زيادي مي كردن كه برنامه جالب و مرتب باشه و خيلي خوشم اومد كه كار تازه اي كرده بودن. ظاهرا تا سالهاي پيش نتونسته بودن چهره اي جدي در زمينه ادبيات از خودشون نشون بدن و يا شايد زياد جدي گرفته نشده بودن. اما در جلسه ۲۸ مرداد علاوه بر من  آدم هاي مهمي در زمينه ترجمه هاي ادبي اومده بودن. براي مثال مديا كاشيگر و محمد قصاع و حميدرضا صدر و از همه مهم تر جناب استاد علي اصغر بهرامي كه آثار بسيار برجسته اي از وونه گات و بالارد رو در زمينه فانتزي ترجمه كردن و عليرغم كهولت سن و بيماري شديد به بچه هاي اون آكادمي و مهموناشون كه ماها بوديم واقعا منت گذاشته بودن و اومده بودن و براي من بسي مايه افتخار بود كه ايشون رو ببينيم و و بتونم باهاشون صحبتي داشته باشم و راهنمايي هايي كه اون روز در مورد ترجمه ادبي كردند رو هرگز فراموش نمي كنم و مي تونم بگم انگار امسال همه چيز دست به دست هم داد تا بهترين هديه تولدم رو از استادي بگيرم كه هرگز فكرش رو هم نمي كردم. واقعا دود از كنده بلند مي شه. فكر مي كنم ما بايد چقدر راه بريم تا به اين اساتيد برسيم و آيا اصلا مي شه جا پاي اين دانشمندان و هنرمندان و عاشقان علم ترجمه ادبي گذاشت؟

در هر حال از اونجا كه وظيفه خودم مي دونم تا آكادمي فانتزي رو معرفي كنم تا هم گامي در جهت اعتلاي ادبيات فارسي برداشته باشم و هم به زحمت اين بچه ها ارج نهاده باشم بايد بگم گروه ادبي آكادمي فانتزي در زمينه ادبيات علمي-تخيلي و فانتزي فعاليت مي كند. اين گروه تاكنون بيش از ۳۴۰ مطلب محتواي فارسي در زمينه هاي ترجمه و نگارش داستان ها از نوع مذكور بر روي سايت خود www.fantasy.ir قرار داده است و در اين زمينه همچنين به معرفي كتاب هاي چاپ شده  و نگارش داستان هاي علمي تخيلي و مقالات وابسته مي پردازد و خروجي خود را بر روي اين سايت در دسترس عموم قرار مي دهد.
.
.
.

داستانك فانتزي: سربالايي آخر كلك چال نفسم را بند آورده بود. آفتاب لاكردار روي طبل شقيقه ام مي كوبيد. صورت آسمان شش تيغه بود. نشستم كه گلويي تر كنم. از سر دلخوري نگاهي يك بري به سايه ام انداختم كه بي خيال روي سنگ ريزه ها ولو شده بود. زير لب زمزمه كردم "نامرد!تمام عمر سپر بلات بودم جلوي تير خورشيد. نشد يه بار تلافي كني!" دراز كه كشيدم، ستون فقراتم چهارشنبه سوري راه انداخت.كلاه را گذاشتم روي صورتم و از سوراخ وسطش ديدم كه آسمان تيره شد. كمي خنك شدم. كلاه را برداشتم. سايه ام تمام قد بالاي سرم و پشت به آفتاب ايستاده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

نامه ای از اعماق دل چارلی چاپلین٬ هنرمند بزرگ سینما ٬ فیلم سازی که در آثارش به انسان ارج نهاد و فساد و تباهی را با طنز به باد انتقاد گرفت ٬نامه ای به دخترش جرالدین چاپلین دارد که یکی از با ارزش ترین نوشته ها به شمار می اید.این نوشته سرشار از نکات اخلاقی و بسیار زیبا و خواندنی است.

" جرالدین دخترم! از تو دورم ٬ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود
٬تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه پر شکوه شانزه لیزه٬......در نقش ستاره باش ٬بدرخش! اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ٬ترا فرصت هوشیاری داد٬ بنشین و نامه ام را بخوان..........

هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را میشکند......... جرالدین دخترم! پدرت با تو حرف می زند ٬شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد.آن شب است که این الماس ٬ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده تو را
بفریبد٬ آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود٬بند باز ناشی همیشه سقوط میکند. از این رو ٬ دل به زروزیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ٬با او یک دل باش و به راستی او ر دوست بدار.

 دخترم! هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان شایسته این یافت که دختری ناخن پای خود را به خاطرش عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست .به گمان من٬ تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

جرالدین٬ دخترم! با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم: انسان باش ٬زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن ٬هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.


می خواستم  مطلبی در یادبود سیف الله داد بنویسم که این روزها تازه از میان ما رفته است و مطمئنا سینمای ایران جای خالی او را حس خواهد کرد. نمی دانم چرا این نامه چارلی چابلین خودش آمد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط من و آقامون  | 

 

 

در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

روزهای گرم تابستان آغاز شده اند و همه از تهوعی حرف می زنند که زیر آفتاب سوزان دچارش شده اند و نمی دانم چرا به یاد تهوع سارتر می افتم و سکوتی که این روزها همه کس و همه جا را بر کرده است و چند میلیون نفر و یا ۱۳ میلیون نفری که شنیده نشدند و به هر حال حتما شهروند ایرانی نبودند و اغتشاش گر یا خار و خاشاک بودند.

اغتشاش ها ظاهرا آرام شده و نشانه اش این است که سطل آشغال های بزرگ بلاستیکی کوچه ها به سر جای خود بازگشته اند و ما می توانیم دوباره آشغال های خود را مثل یک شهروند خوب و سر به راه هر روز صبح که به سر کارمان می رویم -در عوض ساعت ۹ شب- در  این سطل آشغال های جمعی بگذاریم و مراقب باشیم تا جای بارکی مناسب بیدا کنیم و نمی دانم از کجا باید زمین خدا را بیدا کنیم که ناگهان این جرثقیل های وانتی سروکله شان بیدا نشود و همین چهارچرخ را هم نبرند و ما مجبور نشویم برای بیگیری کارهایمان - به گناه بارک در محل ممنوعه- حتما تا جاده کرج برویم . به هر حال بارکینگ ها کم هستند و البته وعده ها زیاد برای ساخت بارکینگ های جدید. خیابان ها هم به لطف تسهیل ترافیک که در چند سال اخیر انجام شده است عموما بارک ممنوع شده اند و اکثر ما هم به لطف قیمت بایین اتومبیل ها و قسطی بودن آنها توانسته ایم ماشین سوار شویم و حالا نمی دانیم کجا بارک کنیم.

باز هم خدا راشکر که آب و نانمان به راه است...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط من و آقامون  | 

زن-کنیز
در یکی از حکایت های "هزارو یک شب" آمده است: مادر جعفر برمکی هر شب جمعه دختری باکره به فرزند خویش جعفر برمکی هدیه می کرد تا بکارت او را زایل کند و بدین ترتیب لذتی نصیب او گردد که جوانیش را بایدار نگاه دارد. این حکایت گویای نگرش زن به هم نوعان خود و نیز به مرد است. مادر جعفر (یک زن) به بسر خود (یک مرد) دختری باکره هدیه می کند تا بدین ترتیب جوانی و نشاط مرد را بایدار گرداند. زن ‌ یک زن را هدیه می دهد تا بدین سان عنصر زنانه ماده ای غذایی یا دارویی باشد که مرد به هدف تداوم جوانی خویش از آن سود می برد. نقش این دختر باکره به محض بایان هم خوابگی بایان می یابد تا دختران دیگری ژس از او بیایند و خود را در اختیار این مرد قرار دهند و این همه با نظارت و حمایت یک مادر (یک زن) انجام می گیرد. قضیه اصلی در این جا نه میل مرد بلکه شور و تلاش زن در راه برآوردن و تداوم مردانگی و قربانی کردن خود و هم نوعان خویش در راه مرد است تا بدین گونه تنها "کنیزی"باشد که بیکر خویش را به مرد بیشکش می کند تا مرد زندگی کرده و لذت و جوانی او دوام یابد.
این دقیقا منطق حاکم بر فرهنگ عموم ما زنان است. منطقی که هزار و یک شب به خوبی آن را بازمی نمایاند.
زن و زبان-عبدالله غدامی ترجمه هدی عوده تبار-نشر گام نو


کافه بیانو نوشته فرهاد جعفری تا این لحظه به چاب ۲۱ رسیده و باید گفت واقعا رکورد را در این جامعه "ناکتابخوان" شکسته است. خواندن این رمان که به نظر می رسد بر از تجربه های شخصی جعفری است خالی از لطف نیست. جعفری در "همشهری داستان" درباره اقبال یافتن این اولین کتابش نوشته است: "داستان ایرانی تنها دو وضعیت را تجربه کرده است: وضعیتی که اصطلاحا از آن تحت عنوان داستان عامه بسند یاد می شود و وضعیت دیگری که داستان روشنفکری نام گرفته است. وضعیت نخست دارای تمرکز و انبوهی مخاطب و و دومی با فقر مخاطب روبرو بوده است. اما کافه بیانو دارای ادبیاتی متوسط است که بلی میان دو جزیره تک افتاده می توان محسوبش کرد..."
کافه بیانو رمانی است که شاید بعد از مدت ها این لذت را به آدم می دهد که وقتی دست گرفتی تا تمام نشده رها نمی کنی. البته هر چه زودتر این کتاب را بخرید به نفعتان است چون در هر چاب مبلغ ۵۰۰ تومان به قیمت افزوده شده است... و نمی دانم چرا.
این مسئله را هم خوب است بدانید که سایت خبرآن لاین مطلبی با این عنوان منتشر کرده: نویسنده رمان کافه پیانو: به احمدی‌نژاد رای می‌دهم چون به خودی و غیرخودی اعتقاد ندارد


"داستان همشهری" کاری از گروه مجلات همشهری است که تاکنون دو شماره در آذرماه و اسفند ماه سال گذشته درآمده و انصافا کار نو و خواندنی شده است. می توانید این مجله- کتاب را از کیوسک های روزنامه فروشی با مبلغ ۱۰۰۰ تومان ابتیاع نمایید!


به هر حال مدتی نبودن خودم رو که بیشتر به دلیل خرابی تکراری شده این کامبیوتر بود با چند مطلب جبران کردم. درباره انتخابات نمی خام چیزی بگم چون همه جا درباره اون زیاد می بینیم و می شنویم واقعا امیدوارم وضعیت نسبت به آنچه هست بهبود یابد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

این مطلبی از شهرام شکیبا است که در سایت خبر آن لاین درج شده بود و به نظرم جالب است:

- باتوجه به اینکه هر کس رئیس‌جمهور می‌شود می‌گوید: می‌خواستیم کار کنیم و کار می‌کنیم اگر بگذارند

 و با عنایت خاص به غزل زیبای دکتر محمود اکرامی با مطلع

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

مثنوی تمام مردف زیر را سرودیم: اسب حیوان نجیب است اگر بگذارند
دایناسوور عجیب است اگر بگذارند

سیخ مخصوص کباب است اگر بگذارند
علم هم توی کتاب است اگر بگذارند 

زنده بر روی زمین است اگر بگذارند
مرده هم توی زمین است اگر بگذارند 

گردن غاز دراز است اگر بگذارند
ظهرهنگام نماز است اگر بگزارند! 

جنس اوراق زیاد است اگر بگذارند
دلبر چاق زیاد است اگر بگذارند 

غیرشرعی‌‌اش ضلال است اگر بگذارند
متعه در شرع حلال است اگر بگذارند 

آسمان روی سر ماست اگر بگذارند
ماه دی موقع سرماست اگر بگذارند 

سیر یک میوه بد بوست اگر بگذارند
مادیان مادر یابوست اگر بگذارند 

اندکی چیز مفید اشت اگر بگژارند
بیشتر نیز مفید اشت اگر بگژارند

 لجن جوی کثیف است اگر بگذارند
طنزپرداز لطیف است اگر بگذارند

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

گاهی نوشتن تنها راه است برای گریستن
گاهی نوشتن یعنی چاک کردن گریبان خود در تنهایی
ومن این سو تو را می نویسم
وقتی فرصتی برای با هم بودن نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

The Lord is good

a refuge in times of trouble.

He cares for those who trust in him

God is our refuge and strength

an ever-present help in trouble

therefore we will not fear

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  | 

"زن و زبان" نوشته عبدالله غذامی و ترجمه هدی عوده تبار جستاری دیگر در چگونگی جامعه ای است که گویی فقط مردان در آن وجود دارند و همه -حتی  بیشتر زن ها- تلاش می کنند نیمی از جامعه را نادیده بگیرند.

در توضیح پشت جلد این کتاب آمده است: "زن و زبان" تلاش عبدالله غذامی در نشان دادن ویژگی مردانه زبان از یک سو و پیکار فرهنگی زنان برای ورود به ساختار زبان از سوی دیگر است. غذامی به عنوان یک فمینیست عرب، پژوهشی قابل ارج ارائه داده و سیر حضور زن در ادبیات عرب را -از شهرزاد قصه گو در داستان های هزارو یک شب تا نویسندگان و قهرمانان زن در رمان های معاصر- نشان داده است. غذامی با انتقاد از حذف زنان از حوزه زبان و فرهنگ و یکه تازی عنصر "مردانگی" در آن، از ما می پرسد: آیا زن توانایی دارد که زبان را نیز زنانه یا دست کم انسانی کند یا اینکه زبان به حدی از مردانگی رسیده که دیگر امیدی به اصلاح آن نیست؟

زن و زبان را انتشارات گام نو برای اولین بار در سال ۸۷ چاپ کرده است.

توصیه می کنم این کتاب رو حتما بخونید. جالبه...

امضا: همیشه بی بهار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط من و آقامون  |