برنا آمد و دگر باره جوان شديم
اگر چه سرماي گزنده نبود بهار استخوان سوز است
همه چیز از دنیایی که بهار ندارد
برنا آمد و دگر باره جوان شديم
اگر چه سرماي گزنده نبود بهار استخوان سوز است
در هر حال از اونجا كه وظيفه خودم مي دونم تا آكادمي فانتزي رو معرفي كنم تا هم گامي در جهت اعتلاي ادبيات فارسي برداشته باشم و هم به زحمت اين بچه ها ارج نهاده باشم بايد بگم گروه ادبي آكادمي فانتزي در زمينه ادبيات علمي-تخيلي و فانتزي فعاليت مي كند. اين گروه تاكنون بيش از ۳۴۰ مطلب محتواي فارسي در زمينه هاي ترجمه و نگارش داستان ها از نوع مذكور بر روي سايت خود www.fantasy.ir قرار داده است و در اين زمينه همچنين به معرفي كتاب هاي چاپ شده و نگارش داستان هاي علمي تخيلي و مقالات وابسته مي پردازد و خروجي خود را بر روي اين سايت در دسترس عموم قرار مي دهد.
.
.
.
داستانك فانتزي: سربالايي آخر كلك چال نفسم را بند آورده بود. آفتاب لاكردار روي طبل شقيقه ام مي كوبيد. صورت آسمان شش تيغه بود. نشستم كه گلويي تر كنم. از سر دلخوري نگاهي يك بري به سايه ام انداختم كه بي خيال روي سنگ ريزه ها ولو شده بود. زير لب زمزمه كردم "نامرد!تمام عمر سپر بلات بودم جلوي تير خورشيد. نشد يه بار تلافي كني!" دراز كه كشيدم، ستون فقراتم چهارشنبه سوري راه انداخت.كلاه را گذاشتم روي صورتم و از سوراخ وسطش ديدم كه آسمان تيره شد. كمي خنك شدم. كلاه را برداشتم. سايه ام تمام قد بالاي سرم و پشت به آفتاب ايستاده بود.
" جرالدین دخترم! از تو دورم ٬ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود
٬تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه پر شکوه شانزه لیزه٬......در نقش ستاره باش ٬بدرخش! اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ٬ترا فرصت هوشیاری داد٬ بنشین و نامه ام را بخوان..........
هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را میشکند......... جرالدین دخترم! پدرت با تو حرف می زند ٬شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد.آن شب است که این الماس ٬ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده تو را
بفریبد٬ آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود٬بند باز ناشی همیشه سقوط میکند. از این رو ٬ دل به زروزیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ٬با او یک دل باش و به راستی او ر دوست بدار.
دخترم! هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان شایسته این یافت که دختری ناخن پای خود را به خاطرش عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست .به گمان من٬ تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.
جرالدین٬ دخترم! با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم: انسان باش ٬زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن ٬هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
می خواستم مطلبی در یادبود سیف الله داد بنویسم که این روزها تازه از میان ما رفته است و مطمئنا سینمای ایران جای خالی او را حس خواهد کرد. نمی دانم چرا این نامه چارلی چابلین خودش آمد...
در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب...
اغتشاش ها ظاهرا آرام شده و نشانه اش این است که سطل آشغال های بزرگ بلاستیکی کوچه ها به سر جای خود بازگشته اند و ما می توانیم دوباره آشغال های خود را مثل یک شهروند خوب و سر به راه هر روز صبح که به سر کارمان می رویم -در عوض ساعت ۹ شب- در این سطل آشغال های جمعی بگذاریم و مراقب باشیم تا جای بارکی مناسب بیدا کنیم و نمی دانم از کجا باید زمین خدا را بیدا کنیم که ناگهان این جرثقیل های وانتی سروکله شان بیدا نشود و همین چهارچرخ را هم نبرند و ما مجبور نشویم برای بیگیری کارهایمان - به گناه بارک در محل ممنوعه- حتما تا جاده کرج برویم . به هر حال بارکینگ ها کم هستند و البته وعده ها زیاد برای ساخت بارکینگ های جدید. خیابان ها هم به لطف تسهیل ترافیک که در چند سال اخیر انجام شده است عموما بارک ممنوع شده اند و اکثر ما هم به لطف قیمت بایین اتومبیل ها و قسطی بودن آنها توانسته ایم ماشین سوار شویم و حالا نمی دانیم کجا بارک کنیم.
باز هم خدا راشکر که آب و نانمان به راه است...
کافه بیانو نوشته فرهاد جعفری تا این لحظه به چاب ۲۱ رسیده و باید گفت واقعا رکورد را در این جامعه "ناکتابخوان" شکسته است. خواندن این رمان که به نظر می رسد بر از تجربه های شخصی جعفری است خالی از لطف نیست. جعفری در "همشهری داستان" درباره اقبال یافتن این اولین کتابش نوشته است: "داستان ایرانی تنها دو وضعیت را تجربه کرده است: وضعیتی که اصطلاحا از آن تحت عنوان داستان عامه بسند یاد می شود و وضعیت دیگری که داستان روشنفکری نام گرفته است. وضعیت نخست دارای تمرکز و انبوهی مخاطب و و دومی با فقر مخاطب روبرو بوده است. اما کافه بیانو دارای ادبیاتی متوسط است که بلی میان دو جزیره تک افتاده می توان محسوبش کرد..."
کافه بیانو رمانی است که شاید بعد از مدت ها این لذت را به آدم می دهد که وقتی دست گرفتی تا تمام نشده رها نمی کنی. البته هر چه زودتر این کتاب را بخرید به نفعتان است چون در هر چاب مبلغ ۵۰۰ تومان به قیمت افزوده شده است... و نمی دانم چرا.
این مسئله را هم خوب است بدانید که سایت خبرآن لاین مطلبی با این عنوان منتشر کرده: نویسنده رمان کافه پیانو: به احمدینژاد رای میدهم چون به خودی و غیرخودی اعتقاد ندارد
"داستان همشهری" کاری از گروه مجلات همشهری است که تاکنون دو شماره در آذرماه و اسفند ماه سال گذشته درآمده و انصافا کار نو و خواندنی شده است. می توانید این مجله- کتاب را از کیوسک های روزنامه فروشی با مبلغ ۱۰۰۰ تومان ابتیاع نمایید!
به هر حال مدتی نبودن خودم رو که بیشتر به دلیل خرابی تکراری شده این کامبیوتر بود با چند مطلب جبران کردم. درباره انتخابات نمی خام چیزی بگم چون همه جا درباره اون زیاد می بینیم و می شنویم واقعا امیدوارم وضعیت نسبت به آنچه هست بهبود یابد.
- باتوجه به اینکه هر کس رئیسجمهور میشود میگوید: میخواستیم کار کنیم و کار میکنیم اگر بگذارند
و با عنایت خاص به غزل زیبای دکتر محمود اکرامی با مطلع
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
مثنوی تمام مردف زیر را سرودیم: اسب حیوان نجیب است اگر بگذارند
دایناسوور عجیب است اگر بگذارند
سیخ مخصوص کباب است اگر بگذارند
علم هم توی کتاب است اگر بگذارند
زنده بر روی زمین است اگر بگذارند
مرده هم توی زمین است اگر بگذارند
گردن غاز دراز است اگر بگذارند
ظهرهنگام نماز است اگر بگزارند!
جنس اوراق زیاد است اگر بگذارند
دلبر چاق زیاد است اگر بگذارند
غیرشرعیاش ضلال است اگر بگذارند
متعه در شرع حلال است اگر بگذارند
آسمان روی سر ماست اگر بگذارند
ماه دی موقع سرماست اگر بگذارند
سیر یک میوه بد بوست اگر بگذارند
مادیان مادر یابوست اگر بگذارند
اندکی چیز مفید اشت اگر بگژارند
بیشتر نیز مفید اشت اگر بگژارند
لجن جوی کثیف است اگر بگذارند
طنزپرداز لطیف است اگر بگذارند
گاهی نوشتن تنها راه است برای گریستن
گاهی نوشتن یعنی چاک کردن گریبان خود در تنهایی
ومن این سو تو را می نویسم
وقتی فرصتی برای با هم بودن نیست
The Lord is good
a refuge in times of trouble.
He cares for those who trust in him
God is our refuge and strength
an ever-present help in trouble
therefore we will not fear
"زن و زبان" نوشته عبدالله غذامی و ترجمه هدی عوده تبار جستاری دیگر در چگونگی جامعه ای است که گویی فقط مردان در آن وجود دارند و همه -حتی بیشتر زن ها- تلاش می کنند نیمی از جامعه را نادیده بگیرند.
در توضیح پشت جلد این کتاب آمده است: "زن و زبان" تلاش عبدالله غذامی در نشان دادن ویژگی مردانه زبان از یک سو و پیکار فرهنگی زنان برای ورود به ساختار زبان از سوی دیگر است. غذامی به عنوان یک فمینیست عرب، پژوهشی قابل ارج ارائه داده و سیر حضور زن در ادبیات عرب را -از شهرزاد قصه گو در داستان های هزارو یک شب تا نویسندگان و قهرمانان زن در رمان های معاصر- نشان داده است. غذامی با انتقاد از حذف زنان از حوزه زبان و فرهنگ و یکه تازی عنصر "مردانگی" در آن، از ما می پرسد: آیا زن توانایی دارد که زبان را نیز زنانه یا دست کم انسانی کند یا اینکه زبان به حدی از مردانگی رسیده که دیگر امیدی به اصلاح آن نیست؟
زن و زبان را انتشارات گام نو برای اولین بار در سال ۸۷ چاپ کرده است.
توصیه می کنم این کتاب رو حتما بخونید. جالبه...
امضا: همیشه بی بهار